بزرگراهی دراز ، سفید، پر پیچ وخم
هرکرانه دریا را به کرانه دیگر می پیوندم
و مردم را به مردمانی دیگر:
ستون فقرات زمینم من
سینه ی تپه ها را به آرامی می پیمایم
و آن گاه، تند و چالاک فرود می آیم
به نقطه ای متروک.
بر فراز رودخانه و دریاچه گام برمی دارم-
می گذارم از بین دشت و مزرعه و شهر
و شن ها و گرمای سوزان بیابان.
با خنده ی جویبار می خندم
وبا درختان کنار راه می گریم
که قامتشان از باد خمیده و شکسته است.
زمزمه باران...ما را در سایت زمزمه باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 49